قسمت سوم:
چو یانگ:من میخوام استعفا بدم
پادشاه:ولی تو تنها کسی هستی که من بهش اعتماد دارم توبهترین دوستم هستی


و در همین قسمت:
اون سو :اگه تو بمیری من تنها میشم پس نمیر

خوب اون سو جراحیرو شروع میکنه و جانگ بینم کمکش میکنه


اینور خبر زنده بودنه ملکرو به کی چول میدن اونم اعصابشخورد میشه که برادرش میگه سام هو ئه(خواهر کی چول)کارشو بلده یک روز دیگم صبر کنکی چولم قبول میکنه و میاد بره بیرون که به برادرش میگه این پیکه خیلی شنیده کارشوبساز که برادرم با نیش اهنگ میزنه و طرف میمیره

صبح روز بعد چو یانگ از خواب پا میشه و میاد بره طرف شمشیرشکه اون سو از خواب پا میشه و میخواد یکجوری مانع اینکارش بشه که قیچیو برمیداره ومیگه به اون دست نزن و بیا استراحت کن وگرنه..که چویانگ حرفشو قطع میکنه و میگهوگرنه چی؟منو زخمی میکنی و همه شب جراحیم میکنی این مدله توست؟؟که همون زمان دائیمان میادو اون سو رو میندازه اونور و چو یانگو میگیره.چویانگم میگه چقد بیهوش بودمکه دائی مان میگه 1 شب .چویانگ میگه شاه رفته؟دائی مانم میگه نه منتظرتوست.چویانگم اعصابش خورد میشه میگه هر لحظه موندمون اینجا خظرناکه اخه چرانرفتن.و به دائی مان میگه برو لباسمو بیار .


لباساشو میپوشه و میاد تو لابی هتل اونسو هم میره دنبالش و مانعش میشه چو یانگم به زیر دستاش میگه اماده شین همین الانحرکت میکنیم اون سو هم میگه جراحیت خیلی سخت بوده به جرفام گوش کن تو باید استراحتکنی تا چند روزم نباید غذا بخوری .همین لحظه چو یانگ بی حال میشه و میوفته تو بغلاون سو و اون سو میگیرتش .


چو یانگ:اگه همین الان نریم هممون میمیریم با این حالمنمیتونم بجنگم
اون سو:چرا؟
چو یاانگ:میگی چیزی نباید بخورم اون وقت چجوری میتونم بجنگم
اون سو:چرا کشته میشیم ؟کی میخواد مارو بکشه


چو یانگ بدون اهمیت دادن به حرفای اون سو میاد جلوشو بگیرهکه چو یانگم برش میگردونه و محکم میگیرتش و میگه:از اون جایی که دردیدنت پس میدوننتو کی هستی برای همین باید فرار کنیم.اون سو:فرار ؟چرا من؟.چویانگ:فقط نمیشه بگیباشه؟فک کنم تو تمام عمرت یک باشه نگفتی!بابا اگه بخوام برت گردونم باید زندهبمونی من تا اون موقع ازت محافظت میکنم پس فقط به من بچسب.چو یانگ میاد بره که اونسو میگه من نمیام اون دروازه نزدیک اینجاست من همینجا میمونم.چو یانگم که دیگهحوصله نداره به دائی مان میگه مواظبش باش




اون سو رو با کجاوه ملکه میبرن و اوله صف هم چو یانگ با حالداغون در حال حرکته

اینور خواهر کیچول میاد میبینه هتل خالیه و همه رفتن اونمرده هم که رو صورتش رده میگه تقصیر توئه که دیر اومدی .خواهرم میگه پس تو میری بهکیچول میگی؟اونم میگه مجبورم.خواهرم طرفو با دستش میسوزونه.(خواهره مثل برادرشتوانایی های خاص داره)

به کیچول اطلاع میدن که پادشاه بزودی میرسه به قصر و مقاماتباید حضور داشته باشن تا بهش ادای احترام کنن.کیچولم میگه من میخوام ببینم اونا بهمن وفادارن یا به پادشاه.بعدم به زیر دستش یگه مگه تو تولد بچت نیست پس اینم بهانهمهمونی میشه که قراره باهاش سره مقاماتو گرم کنیم چون سوک میاد دم کجاوه و به ملکه میگه که پادشاه گفتن بعداز رسیدنشون باید بریم دیدن مقامات که ملکم میگه اه من با این قیافه و ریختم چجوریبرم و اینشو که تهه یک ضرفرو برمیداره و بخودش نگاه میکنه .اون سو هم میاد پیششمیشینه و اینه خودشو که عالیه بهش میده ملکم وقتی خودشو تو اون اینه میبینه میگهاین دیگه چیه!!!!بعدم اون سو با لوازم خودش ملکرو ارایش میکنه




به قصر که میرسن میبینن قصر خالیه و هیچ کی نیستش.چو یانگماز یکی از سربازا میپرسه و میفهمه همه رفتن مهمونی



پادشاهم داره درو دیوارو نگاه میکنه که خدمتکاران خانوم قصرمیان و بانو چویی که رییسشونه خودشو بهپادشاه معرفی میکنه و میگه یادتون منخدمتکارتون بودم تو 10 سالگیتون که پادشاهم کلی خوشحال میشه.


بانو چویی میاد ملکرو ببرهکه چو یانگو میبینه و میگه تو که محافظی چرا اینقد حالت داغونه که توجه اون سو همبه قیافه چو یانگ جلب میشه.(بانو چویی فک کنم یا مادر یا ندیمه چو یانگه چون بعد ها میبینم که اونو به اسمه کوچیکصدا میزنه)اون سو میاد جلو و میخواد ببینه که چو یانگ تب داره یا نه میاد دستشوبزنه به پیشونیش که چو یانگ دستشو میگیره و به پشت میپیچونه بعدم ول میکنه و بهجانگ بین میگه مواظبش باش و میاد بره که جانگ بینم واسه چک کردن تبش میاد دستشوبگیره که چو یانگ دستشو پس میزنه.




چو یانگ میاد یک جا تو خلوت و درد میکشه.تو داروخونه قصراون سو با جانگ بین دارن درباره بیماری چو یانگ صحبت میکنن که احتمال میره عفونتباشه ولی چو یانگ داره تو خلوت خودش با استفاده از الکتریسیته ای که بدنش تولیدمیکنه خودشو درمان میکنه .(تو بدنش هی رعد و برق میزنه!!!)




پیشم ملکم بانو چویی میگه یک مترجم بیاد و ترجمه کنه کهخوده ملکه کره ای صحبت میکنه و در همینزمان ملکه یاد 2 سال پیش زمانی که اولین بار پادشاهو ملاقات کرد میوفته.اون زمانپادشاه پرنس بود و تو یوان درس میخوند و همش در دودر بود که با ملکه اشنا شد ولینمیدونست که ملکه پرنسسه یوانه.به پرنسس میگفت که منو مجبور کردن با پرنسس اینجاازدواج کنم ولی من دوست ندارم اینکارو بکنم میشه تو با من ازدواج کنی؟و ملکه اولبشی؟من حاضر نیستم با اون دختره ازدواج کنم حالم ازش بهم میخوره حتی تا الانندیدمش.


همین زمان برمیگردیم به زمان حال پادشاه و ملکه یک لحظه ازکنار هم رد میشن و همه این خاطرات رد و بدل میشه در افکارشون


جانگ بین به اون سو میگه چند لحظه اینجا باش و میره .اون سوهم یک لحظه فک میکنه سایه ای دیده که میاد بره که پاش میخوره به سنگ و زخمی میشه



چو یانگم که دنبال اون سو هستش دوکو که یک دختره خدمتکارلال هستو میبینه و میگه اینجاست که اونم میگه اره چو یانگم از پشت توری میاد اونسو رو میبینه همون لحظم اون سو که شلوارش پاره شده میاد شلوارشو میکشه بالا تازانو که چو یانگم برمیگرده که نگاه نکنه(همون طور که میدونین تو قدیم زن همه بدنشباید پوشونده میبوده شاید الان موردی نباشه ولی اون موقع خیلی زشت بوده پای زن لختباشه واسه همین چو یانگ روشو برمیگردونه)





اون سو همش نق میزنه غذا میخوام که دوکو واسش میاره ومیندازه جلوش.چو یانگم که نظاره گره وقتی دوکو میاد بهش میگه هر چی میخواد بهش بدهدخترم قبول میکنه و میره .اون سو غذا رو میخوره ولی تو گلوش گیر میکنه ابم نیست هیمیگه اب اب چو یانگم خندش میگیره.





بقیه سریال در ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: kpop